کتاب شاه خاکستری چشم : او جوان بود، پرشور و حسود/ مهرش به گرمی خورشید/ اما پرندهی سفیدم را کشت/ جون نمیتوانست آوازش را از گذشتهها تاب آورد/ شامگاهان، درون اتاق پا گذاشت/ به من فرمود:(مهر بورز، بخند، شعر بنویس)/ پرنده را چال کردم/ کنار چاه، نزدیک درخت توسه/ به او قول دادم دیگر گریه نکنم/ اما قلبم سنگ شد/ و اکنون انگار به هرجا رو میکنم/ آواز شیرینش را میشنوم