کتاب سن عقل: ساعت ده و بیست و پنج دقیقه بود. ماتیو زود رسیده بود. بی مکث رد شد، حتا بدون برگرداندن سرش مقابل خانه کوچک آبی. اما زیر چشمی نگاهش می کرد. تمام پنجره ها سیاه بودند جز پنجره مادام دوفه. مارسل هنوز وقت نکرده بود در ورودی را باز کند؛ روی سر مادرش خم شده بود و او را توی تخت بزرگ مسقفش، با حرکاتی مردانه، تر و خشک میکرد ....