کتاب عشق یعنی شعله/ خیره به چشمانم به نرمی گفت : - یاد دیالوگ رمان چشم هایش افتادم "دختر ... آخر این چشم های تو مرا به خبط بزرگی وا می دارد ..." قلبم با تپشی بی قرار بر سینه ام می کوبید، چشمانم را بستم و همراه با نفس عمیق گفتم : -"این خبط شما آرزوی من است" گرمای نفس کشیدنش در گوشم پیچید که ناگهان ...